نویسنده : زهره کرامندلی ; ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠

                              

                   بی تو زخمی و لخت لخت شدم

                   مانده در روزهای سخت شدم

                   چون نهالی غریب در صحرا

                    روی پای خودم درخت شدم!!!




کلمات کلیدی :درخت




نویسنده : زهره کرامندلی ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ آبان ۱۳٩٠

دیگر پرستوی شوقم بال پریدن ندارد

مرگ پرستوی عاشق در لانه دیدن ندارد

خون رفته از جای جای ماهیچه های خیالم

بی خون که این قلب زخمی نای تپیدن ندارد

بازیچه ی خاطراتم در کوچه ها بی عبورت

تا خانه تو امیدم پای دویدن ندارد

بابستن چشم هایت خون مرا لاله تر کن

دل واژه های صمیمی از ساقه چیدن ندارد !

پوسیده شاخ غزل ها در دفتر خاطراتت

از شعر لب میگزم - گل - گوش شنیدن ندارد




کلمات کلیدی :خاطرات




نویسنده : زهره کرامندلی ; ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠

پر می کشم با بال در گیر است باران

از حلقه های اشک زنجیر است باران

در این بیابان سوخته شوق شکفتن

دیگر برای عاشقی دیر است باران!

 

..............

 

دیوار سکوت در من آوار شده

فریاد من از حنجره بیزار شده

من بی تو از انتظار دلتنگترم

چون راه رسیدن به تو دشوار شده .

 

..........

 

خشکیده تمام ریشه های دل من

در قیر صبوری است پای دل من

من خسته از انتظار هستم باران

با شوق بیا به کوچه های دل من ! 

 

 




کلمات کلیدی :باران




نویسنده : زهره کرامندلی ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٠

به تکامل شعرت نمی رسم

چه با ارابه بیایم

چه با قطار ...

تو رفته ای وعطر حضورت

 در کوچه بن بست غزل هایم جا مانده است!

تو رفته ای و فاصله ها

آفتاب را در چمدانت گذاشته

که من باشم

و غروب های پی در پی

ونمازم را در قضای تو بخوانم

بی هیچ قبله نمایی

- جشم های تو عطر بیت المقدس وکعبه را توامان دارد-

در خیالم ریشه دواندی

پژواک میشوم تا ساعت هایت را پر کرده باشم

چه دوست داشته باشی

چه نه !

به تو حسودی ام میشود ای دوست داشتنی دست نیافتنی

که ثانیه ها را هم رام خود کرده ای

وسالها

وماه ها

وروزهایم را از تو نمی توانم بدزدم

تا سالروز تولدم رادر عزای ناتوانی ام ننشینم

...

از تولدت تا نفس نکشیدنم

چند سال فاصله است ؟

- بین آب

وآبشار -

میخواهم از صدای یکریز تب آلوده ام

 گوش های سنگین تو را پر کنم

چه گوش به حرف هایم سپرده باشی

چه مرا به کاغذ های مچاله شده ات...

- دل روشنی اشعارم!

شمع تولدت را هم خاموش کن !

می خواهم در تاریکی مطلق بخوابم

وگورم را تجسم کنم با حجله ای از گلواژه هایت

...

شعر میشوی وبه بن بست می رسم

از دیواره ی بلند فاصله هامان

ایجاز را باید از نگاه تو آموخت

که چنان سفید مویم کرد که آسیاب...

بی آنکه به تکامل شعرت رسیده باشم !

 








نویسنده : زهره کرامندلی ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٠

دلم می خواست پروانه ای  بودم تابر روی شانه ات  بنشینم وعطر تو را  که بهتر از همه گل هاست ببویم !!

دلم برایت تنگ شده آینه ...  بتاب بر من! میخواهم شبیه توباشم . من هیچ گاه شبیه خودم را ندیده ام و از این غربت می ترسم ...

(  آن را که من در آینه دیدم دلم نبود  

                 حتی قلم تمام دلم را نمی سرود ... )

 ... مجال گفتن بود اما نشد که حرف دلم را بگویم. نشد که بگوییم دوستت دارم ها گاهی از واژه هایی تلخ شروع می شود...  

 من را به آرامش ات ببخش که تشویش مرحم زخم های دلم نیست!!!!

 

دلم رام روئیای بی همزبانی
پرشوق دنیای بی همزبانی

 

بدون تو رفته ست نیمی از عمرم
وماندست فردای بی همزبانی

 

دلم همدلی کرد با هرکه تنها...
چرا شد دلم جای بی همزبانی ؟

 

قسم میخورم مثل چشمه زلالم
به چشمان شهلای بی همزبانی

 

وتنها گناهی که کردم توبودی
گناه دلم پای بی همزبانی

 

مسیحا نبودی ،خیانت نکردم
شبیه یهودای بی همزبانی

 

تورا مثل یک واژه در یک غزل...نه
در افسانه...نیمای بی همزبانی-

 

نوشتم که "باشی وتنها نباشم"
به خط چلیپای بی همزبانی

 

ولی رفتی ! افسوس تنهای تنها
شدم بی تو رسوای بی همزبانی
...








نویسنده : زهره کرامندلی ; ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠

دست هایت را میگشایی

                 وباد در لابه لای انگشتانت

                 بیتوته میکند .

و چنان می مکد شصتت را :

که عسل از غز ل های بی تو

*

جنون به کبودی می کشد سقف نگاهم را

رقص بید میشوی؛

–دست هایت باد های بندر را در بر می گیرد. –

شهر دلتنگ است

ومن

بی چتری از خدا ...

به کویری می اندیشم ،

که خا طره هایم را از تنهایی پر کرده است.

 




کلمات کلیدی :بی چتری از خدا




نویسنده : زهره کرامندلی ; ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٠

به استاد س ن

 

مرغ روحت بال هایش بسته در زندان نبود

 

عطر پاک تو شمیم سوسن گلدان نبود

 

خوب میدانی نخوردم بی تو نان جز خون دل

 

دست مزد روز های نیمه جا نم« آن» نبود

 

کاش می بودی کنارم روز هایی که هنوز :

 

برگ های دفترم بازیچه ی طوفان نبود

 

کی پرستو با کلاغی می پرد در یک مسیر؟

 

حیف  « شوکا »  در لغت هم معنی  « جیران »  نبود!

 

تازه می ماندم اگر با اشک می شستم تنی،

 

در کویر چشم هایم قطره ای باران نبود

 

از زمانی که به چاه ه افتاده ام ماتم هنوز

 

کاش در دنیا کسی مانند من حیران نبود!

 

جاده ها لغزنده از دنیای بی زنجیری است

 

بر زمین افتاد آدم ،جرم از شیطان نبود

 

گر چه با گیسوی مهتاب تو بالا آمدم

 

آه..!از این چاه بالاآمدن آسان نبود!!  

 




کلمات کلیدی :س ن




نویسنده : زهره کرامندلی ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٠

تنهایی ماه را که می چینی

دست هایت غصه می خورند ،

وستاره ها حسرت ...

.

.

.

نیازی به ماه وستاره نیست

برای من یک سیب زرد هم بیاوری

خورشید می بینم ات !