دست هایت را میگشایی
وباد در لابه لای انگشتانت
بیتوته میکند .
و چنان می مکد شصتت را :
که عسل از غز ل های بی تو
*
جنون به کبودی می کشد سقف نگاهم را
رقص بید میشوی؛
–دست هایت باد های بندر را در بر می گیرد. –
شهر دلتنگ است
ومن
بی چتری از خدا ...
به کویری می اندیشم ،
که خا طره هایم را از تنهایی پر کرده است.
کلمات کلیدی :بی چتری از خدا
