نویسنده : زهره کرامندلی ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٠

دلم می خواست پروانه ای  بودم تابر روی شانه ات  بنشینم وعطر تو را  که بهتر از همه گل هاست ببویم !!

دلم برایت تنگ شده آینه ...  بتاب بر من! میخواهم شبیه توباشم . من هیچ گاه شبیه خودم را ندیده ام و از این غربت می ترسم ...

(  آن را که من در آینه دیدم دلم نبود  

                 حتی قلم تمام دلم را نمی سرود ... )

 ... مجال گفتن بود اما نشد که حرف دلم را بگویم. نشد که بگوییم دوستت دارم ها گاهی از واژه هایی تلخ شروع می شود...  

 من را به آرامش ات ببخش که تشویش مرحم زخم های دلم نیست!!!!

 

دلم رام روئیای بی همزبانی
پرشوق دنیای بی همزبانی

 

بدون تو رفته ست نیمی از عمرم
وماندست فردای بی همزبانی

 

دلم همدلی کرد با هرکه تنها...
چرا شد دلم جای بی همزبانی ؟

 

قسم میخورم مثل چشمه زلالم
به چشمان شهلای بی همزبانی

 

وتنها گناهی که کردم توبودی
گناه دلم پای بی همزبانی

 

مسیحا نبودی ،خیانت نکردم
شبیه یهودای بی همزبانی

 

تورا مثل یک واژه در یک غزل...نه
در افسانه...نیمای بی همزبانی-

 

نوشتم که "باشی وتنها نباشم"
به خط چلیپای بی همزبانی

 

ولی رفتی ! افسوس تنهای تنها
شدم بی تو رسوای بی همزبانی
...